خرید بک لینک

بخشی از داستان سکه از مجوعه داستان تیلهباز اثر غلامرضا دریوش

هوای گرم و آفتابی درست عمود بر کلّهی بیموی من میتابید. کلافهام کرده بود و کوچکترین سایه را برای خود غنیمت میشمردم و مانند گوسفندانی که به کک مبتلا باشند، خودم را بر در و دیوار میکشاندم و راه میپیمودم. سایه قطع شده بود و به انتهای کوچهی خاکی رسیدم. کوچه از باریدن باران گل شده بود. باران درست پنج، شش روز پیش باریده بود، امّا اثر آن هنوز به شدّت خود باقی بود و مانند گذر لشکر اسکندر اثر ده، پانزده روزه بر کوچه و خیابان شهر ما باقی مانده بود. با پای برهنه لذّت عجیبی داشت که در آب و گلولای راه بروم و گرمای بدن خود را به آب گلآلود بسپارم.

نشر یادداشت نو
شعر، داستان، هنر، نمایشنامه، علوم انسانی و ...
دفتر فروش: یزد، میدان مارکار، کوچه جنب بانک ملی، پلاک ۳/۳
مشاوره و ثبت سفارش: ۰۹۳۷۱۸۷۳۰۱۵ـ۳۶۲۶۵۳۹۱

برچسب: نویسنده: مریم فلاح تاريخ: سه شنبه 2 مهر 1398 ساعت: 0:06

صفحه بندی